آرزو می کردم که درجشن میلادت تک ستاره آسمان چشمانت باشم تا در آغوشت
طولانی ترین شبم را تقدیمت کنم
!و درکلبه انتظارت بوسه هایم را میهمانت
تولدت مبارک
می گویند هر کسی نیمه ای گمشده دارد،تو اما همسر من"تمام" گمشده ی منی...و من یک "هیچ" نات
برچسب:
نویسنده: مانی مهدوی
گاهی...
هیچی...
برچسب:
نویسنده: مانی مهدوی
و این اجبار تاوان اشتباهات گذشته است
برچسب:
نویسنده: مانی مهدوی
اینجا چیزی کمه
برچسب:
نویسنده: مانی مهدوی
برچسب:
نویسنده: مانی مهدوی
بی آنکه بدانیم مقصد کجاست
بی هدف سوار بر اسب خواستن میتاختیم
بی آنکه نام آرزویمان را بدانیم
بی آنکه بدانیم آرزویمان اشتباه است یا . . .؟
هر چه که بود تمام شد
پای این اشتباه .... این اشتباه شیرین ماندم
_ چقدر دلم میخواهد نامه بنویسم ،
تمبر و پاکت هم هست ؛ و یک عالمه حرف...
کاش کسی جایی منتظرم بود !!
نیلوفر
برچسب:
نویسنده: مانی مهدوی
مهربانیم را آنقدر گریاندند که بوی نا گرفت نامهربان شدم
...
شنیدهام که به جنگل قدم گذاشتهای
پلنگ وحشی من! خوشبهحال آهوها...
پانته آصفایی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۵ساعت 22:17 توسط نیلوفر |
برچسب:
نویسنده: مانی مهدوی
مهربانیم را آنقدر گریاندند که بوی نا گرفت نامهربان شدم
وقتی که مجبوری
و این اجبار تاوان اشتباهات گذشته است
+ نوشته شده در شنبه نهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 20:7 توسط نیلوفر |
برچسب:
نویسنده: مانی مهدوی
تجربه ها بزرگت میکنن
تجربه اول ، خوشحالم که باهوشم و حتی اگر بازیچه شدم به راحتی تونستم زوایای گردابی که میبلعیدم را شناسایی کنم و بیرون بیام
تجربه 2 : احساس متناقضی بهت دارم
درسته که بخشی از ارامشم را گرفتی ولی ارامشی که بهم هدیه دادی ارزشش بیشتر از این حرفاست برای همینه که دوستت دارم و علیرغم همه اذیت هات دیوانه وار میپرستمت
راستش و حقیقتش تقصیر منه ، تو تا ته دنیا هستی ، خداکنه بتونم روزی بهت بگم متشکرم، متشکر ، متشکر از همه چیز
برچسب:
نویسنده: مانی مهدوی
مهربانیم را آنقدر گریاندند که بوی نا گرفت نامهربان شدم
سکوت
پر از حرفم اما کلمه ها اعتصاب کردن و جمع شدن تا خفه ام کنن
+ نوشته شده در جمعه یکم دی ۱۳۹۶ساعت 13:7 توسط نیلوفر |
برچسب:
نویسنده: مانی مهدوی